حافظ · غزل شماره ۳۳۰
تو همچو صبحی و من شمعِ خلوتِ سَحَرم
تو همچو صبحی و من شمعِ خلوتِ سَحَرمتبسمی کن و جان بین که چون همیسِپرَم
چُنین که در دلِ من داغِ زلفِ سرکَشِ توستبنفشه زار شود تُربَتَم چو درگذرم
بر آستانِ مرادَت گشادهام درِ چشمکه یک نظر فِکنی، خود فِکندی از نظرم
چه شُکر گویمت ای خیلِ غم، عَفاکَ اللهکه روزِ بیکسی آخر نمیروی ز سرم
غلامِ مردمِ چشمم، که با سیاه دلیهزار قطره بِبارَد چو دردِ دل شِمُرَم
به هر نظر بُت ما جلوه میکند، لیکنکس این کرشمه نبیند که من همی نِگَرَم
به خاکِ حافظ اگر یار بگذرد چون بادز شوق در دلِ آن تنگنا کفن بِدَرَم
متن بر پایه تصحیح قاسم غنی و محمد قزوینی، به نقل از گنجور.
اگر با نیت آمدهاید
هر کس زیبایی را به گونهای میبیند؛ نگاه تو منحصربهفرد است. در روزهای تنهایی، حتی غم هم همدم است؛ صبح نزدیک است.
تعبیر کامل فال با شاهبیت و شاهد این غزل
فال حافظ رسمی فرهنگی و سرگرمی است، نه پیشگویی.
درباره این غزل
غزلی لطیف در فنای عاشق. تو مانند صبحی و من شمع خلوت سحرم؛ لبخندی بزن و ببین چگونه جان میسپارم؛ اشاره به اینکه شمع با طلوع صبح خاموش میشود. بیت دوم تصویری زیبا دارد: داغ زلف تو چنان در دل من است که وقتی بمیرم گورم بنفشهزار میشود. بیت چهارم طنزی تلخ است: ای سپاه غم، چه شکری بگویم؟ آفرین، که روز بیکسی از سرم نمیروی. بیت ششم نکتهای ژرف دارد: هیچ کس این کرشمه را که من میبینم نمیبیند.
شرح بیتها
بیت ۱تو همچو صبحی و من شمعِ خلوتِ سَحَرم / تبسمی کن و جان بین که چون همیسِپرَم
تو مانند صبحی و من شمع خلوت سحرم؛ لبخندی بزن و ببین چگونه جان میسپارم.
بیت ۲چُنین که در دلِ من داغِ زلفِ سرکَشِ توست / بنفشه زار شود تُربَتَم چو درگذرم
داغ زلف سرکش تو چنان در دل من است که وقتی بمیرم، گورم بنفشهزار میشود.
بیت ۴چه شُکر گویمت ای خیلِ غم، عَفاکَ الله / که روزِ بیکسی آخر نمیروی ز سرم
ای سپاه غم، چه شکری بگویم؟ آفرین، که در روز بیکسی سرانجام از سرم نمیروی.
بیت ۵غلامِ مردمِ چشمم، که با سیاه دلی / هزار قطره بِبارَد چو دردِ دل شِمُرَم
بنده مردمک چشمم که با وجود دل سیاه، وقتی درد دل میشمارم هزار قطره میبارد.
بیت ۶به هر نظر بُت ما جلوه میکند، لیکن / کس این کرشمه نبیند که من همی نِگَرَم
بت ما در هر نظری جلوه میکند، اما کسی این کرشمه را که من میبینم نمیبیند.
معنی واژهها
- خلوت سحر
- تنهایی صبحگاه
- تربت
- گور
- عفاکالله
- خدا ببخشاید؛ آفرین
- خیل غم
- سپاه غم
- مردم چشم
- مردمک
- تنگنا
- گور