پرش به محتوا
گلپسر

حافظ · غزل شماره ۱۷

سینه از آتش دل، در غمِ جانانه بسوخت

سینه از آتش دل، در غمِ جانانه بسوختآتشی بود در این خانه که کاشانه بسوخت

تنم از واسطهٔ دوریِ دلبر بگداختجانم از آتشِ مهرِ رخِ جانانه بسوخت

سوزِ دل بین که ز بس آتش اشکم، دلِ شمعدوش بر من ز سرِ مِهر، چو پروانه بسوخت

آشنایی نه غریب است که دلسوزِ من استچون من از خویش برفتم، دلِ بیگانه بسوخت

خرقهٔ زهدِ مرا، آبِ خرابات ببُردخانهٔ عقلِ مرا، آتشِ میخانه بسوخت

چون پیاله دلم از توبه که کردم بشکستهمچو لاله، جگرم بی می و خُمخانه بسوخت

ماجرا کم کن و بازآ که مرا مردمِ چشمخرقه از سر به درآورد و به شکرانه بسوخت

ترک افسانه بگو حافظ و مِی نوش دمیکه نَخُفتیم شب و شمع به افسانه بسوخت

متن بر پایه تصحیح قاسم غنی و محمد قزوینی، به نقل از گنجور.

اگر با نیت آمده‌اید

مدتی است در رنج دوری یا دلتنگی می‌سوزی. گله‌ها را کوتاه کن و بازگرد؛ بیش از این در گفت‌وگوی گذشته نمان و از امروز بهره ببر.

تعبیر کامل فال با شاه‌بیت و شاهد این غزل

فال حافظ رسمی فرهنگی و سرگرمی است، نه پیشگویی.

درباره این غزل

غزلی سوزناک با ردیف «بسوخت». آتش دل عاشق نه‌تنها سینه که همه خانه را سوزانده؛ دوری از دلبر تن را گداخته و مهر روی او جان را. حتی شمع از سر دلسوزی بر او پروانه‌وار سوخت و بیگانگان هم دلشان برای او سوخت. خرقه زهد را آب خرابات برد و خانه عقل را آتش میخانه سوزاند. بیت پایانی به کوتاهی سخن و غنیمت شمردن دم فرا می‌خواند: شمع در افسانه‌گویی ما تا صبح سوخت.

شرح بیت‌ها

بیت ۳سوزِ دل بین که ز بس آتش اشکم، دلِ شمع / دوش بر من ز سرِ مِهر، چو پروانه بسوخت

سوز دل مرا ببین که از فراوانی آتش اشکم، دل شمع هم دیشب از سر مهر، پروانه‌وار بر من سوخت.

بیت ۴آشنایی نه غریب است که دلسوزِ من است / چون من از خویش برفتم، دلِ بیگانه بسوخت

دلسوزی آشنا عجیب نیست؛ چون من از خود رفتم، دل بیگانه هم برایم سوخت.

بیت ۸ترک افسانه بگو حافظ و مِی نوش دمی / که نَخُفتیم شب و شمع به افسانه بسوخت

حافظ، افسانه را کنار بگذار و دمی شاد باش؛ شب را نخوابیدیم و شمع در افسانه‌گویی ما سوخت.

معنی واژه‌ها

کاشانه
خانه، آشیانه
مردم چشم
مردمک چشم
خُمخانه
جای خم‌های شراب
ماجرا
گله و گفت‌وگوی گذشته