حافظ · غزل شماره ۲۳۴
چو آفتاب مِی از مشرقِ پیاله برآید
چو آفتاب مِی از مشرقِ پیاله برآیدز باغِ عارِضِ ساقی هزار لاله برآید
نسیم در سرِ گُل بشکند کُلالهٔ سنبلچو از میانِ چمن بویِ آن کُلاله برآید
حکایتِ شبِ هجران نه آن حکایتِ حالیستکه شَمِّهای ز بَیانش به صد رساله برآید
ز گِردِ خوانِ نگونِ فلک طمع نتوان داشتکه بی مَلالتِ صد غُصه، یک نَواله برآید
به سعیِ خود نتوان بُرد پِی به گوهرِ مقصودخیال باشد کاین کار بی حواله برآید
گرت چو نوحِ نبی صبر هست در غمِ طوفانبلا بگردد و کامِ هزارساله برآید
نسیمِ زلفِ تو چون بگذرد به تربتِ حافظز خاکِ کالبدش صد هزار لاله برآید
متن بر پایه تصحیح قاسم غنی و محمد قزوینی، به نقل از گنجور.
اگر با نیت آمدهاید
مانند نوح در طوفان صبر کن؛ بلا برمیگردد و آرزوی دیرینهات برآورده میشود. تلاشت را بکن و باقی را به عنایت الهی بسپار.
تعبیر کامل فال با شاهبیت و شاهد این غزل
فال حافظ رسمی فرهنگی و سرگرمی است، نه پیشگویی.
درباره این غزل
غزلی در صبر و امید با تصویرهای درخشان. وقتی می مانند آفتاب از مشرق پیاله برآید، از باغ چهره ساقی هزار لاله میروید. بیت پنجم نکتهای ژرف دارد: با کوشش خود نمیتوان به گوهر مقصود رسید؛ خیال است که این کار بی حواله (عنایت الهی) برآید. بیت ششم از امیدبخشترین ابیات دیوان است: اگر مانند نوح پیامبر در غم طوفان صبر داشته باشی، بلا برمیگردد و کام هزارساله برمیآید.
شرح بیتها
بیت ۱چو آفتاب مِی از مشرقِ پیاله برآید / ز باغِ عارِضِ ساقی هزار لاله برآید
وقتی می مانند آفتاب از مشرق پیاله برآید، از باغ چهره ساقی هزار لاله میروید.
بیت ۳حکایتِ شبِ هجران نه آن حکایتِ حالیست / که شَمِّهای ز بَیانش به صد رساله برآید
حکایت شب هجران آن حکایتی نیست که بتوان اندکی از بیانش را در صد رساله گفت.
بیت ۴ز گِردِ خوانِ نگونِ فلک طمع نتوان داشت / که بی مَلالتِ صد غُصه، یک نَواله برآید
از گرد سفره واژگون فلک نمیتوان طمع داشت که بی ملال صد غصه یک لقمه برآید.
بیت ۵به سعیِ خود نتوان بُرد پِی به گوهرِ مقصود / خیال باشد کاین کار بی حواله برآید
با کوشش خود نمیتوان به گوهر مقصود رسید؛ خیال است که این کار بی عنایت الهی برآید.
بیت ۶گرت چو نوحِ نبی صبر هست در غمِ طوفان / بلا بگردد و کامِ هزارساله برآید
اگر مانند نوح نبی در غم طوفان صبر داشته باشی، بلا برمیگردد و کام هزارساله برمیآید.
معنی واژهها
- عارض
- چهره
- کلاله
- زلف پیچیده
- شمه
- اندکی
- خوان نگون
- سفره واژگون
- نواله
- لقمه
- حواله
- عنایت، واگذاری
- کالبد
- تن