حافظ · غزل شماره ۲۶۱
درآ که در دلِ خسته، توان درآید باز
درآ که در دلِ خسته، توان درآید بازبیا که در تنِ مُرده، رَوان درآید باز
بیا که فُرقَتِ تو، چشمِ من چنان در بستکه فتحِ بابِ وصالت مگر گشاید باز
غمی که چون سپهِ زنگ، مُلکِ دل بگرفتز خیلِ شادیِ رومِ رُخَت زُدایَد باز
به پیشِ آینهٔ دل هر آن چه میدارمبه جز خیالِ جمالت، نمینماید باز
بدان مَثَل که شب آبستن است روز از توستاره میشِمُرَم تا که شب چه زاید باز
بیا که بلبلِ مطبوعِ خاطرِ حافظبه بویِ گُلبُنِ وصلِ تو میسُراید باز
متن بر پایه تصحیح قاسم غنی و محمد قزوینی، به نقل از گنجور.
اگر با نیت آمدهاید
شب آبستن روز است؛ منتظر باش ببین چه خبر خوشی زاده میشود. آمدن کسی که منتظرش هستی جانی تازه به تو میدهد.
تعبیر کامل فال با شاهبیت و شاهد این غزل
فال حافظ رسمی فرهنگی و سرگرمی است، نه پیشگویی.
درباره این غزل
غزلی کوتاه در دعوت یار به بازگشت. بیا که در دل خسته توان دوباره بازمیگردد؛ بیا که در تن مرده جان دوباره درمیآید. بیت سوم تمثیلی از رنگها دارد: غمی که مانند سپاه زنگ (سیاه) ملک دل را گرفت، با سپاه شادی روم (سپید) رخ تو زدوده میشود. بیت پنجم از زیباترین تصویرهای دیوان است: به حکم این مثل که شب آبستن روز است، ستاره میشمارم تا ببینم شب چه میزاید.
شرح بیتها
بیت ۱درآ که در دلِ خسته، توان درآید باز / بیا که در تنِ مُرده، رَوان درآید باز
بیا که در دل خسته توان دوباره بازمیگردد؛ بیا که در تن مرده جان دوباره درمیآید.
بیت ۲بیا که فُرقَتِ تو، چشمِ من چنان در بست / که فتحِ بابِ وصالت مگر گشاید باز
بیا که فراق تو چشمم را چنان بست که مگر گشایش در وصالت آن را دوباره باز کند.
بیت ۳غمی که چون سپهِ زنگ، مُلکِ دل بگرفت / ز خیلِ شادیِ رومِ رُخَت زُدایَد باز
غمی که مانند سپاه زنگ ملک دل را گرفت، با سپاه شادی روم (روی سپید) تو زدوده میشود.
بیت ۵بدان مَثَل که شب آبستن است روز از تو / ستاره میشِمُرَم تا که شب چه زاید باز
به حکم این مثل که شب آبستن روز است، از تو ستاره میشمارم تا ببینم شب چه میزاید.
معنی واژهها
- روان
- جان
- فرقت
- جدایی
- فتح باب
- گشودن در
- سپه زنگ
- سپاه زنگبار؛ کنایه از سیاهی
- روم
- کنایه از سپیدی
- آبستن
- باردار
- مطبوع
- خوشطبع