پرش به محتوا
گلپسر

حافظ · غزل شماره ۳۱۵

به غیر از آن که بِشُد دین و دانش از دستم

به غیر از آن که بِشُد دین و دانش از دستمبیا بگو که ز عشقت چه طَرْف بَربَستَم؟

اگر چه خَرمَنِ عمرم غمِ تو داد به بادبه خاک‌پایِ عزیزت که عهد نشکستم

چو ذَرِّه گرچه حقیرم؛ ببین به دولتِ عشقکه در هوایِ رُخَت چون به مِهر پیوستم

بیار باده که عمریست تا من از سَرِ اَمنبه کُنجِ عافیت از بهرِ عیش نَنشَستَم

اگر ز مردمِ هشیاری ای نصیحت‌گوسخن به خاک مَیَفکَن؛ چرا که من مستم

چگونه سر ز خجالت برآورم بَرِ دوستکه خدمتی بسزا برنیامد از دستم

بسوخت حافظ و آن یارِ دلنواز نگفتکه مَرهمی بفرستم که خاطرش خَستم

متن بر پایه تصحیح قاسم غنی و محمد قزوینی، به نقل از گنجور.

اگر با نیت آمده‌اید

به عهدت وفادار ماندی و این ارزشمند است. حتی کوچک‌ترین ذره با عشق به خورشید می‌پیوندد؛ خودت را کم نشمار.

تعبیر کامل فال با شاه‌بیت و شاهد این غزل

فال حافظ رسمی فرهنگی و سرگرمی است، نه پیشگویی.

درباره این غزل

غزلی در وفاداری با وجود ناکامی. جز این‌که دین و دانش از دستم رفت، بگو از عشقت چه بهره‌ای بردم؟ بیت دوم مشهور است: هرچند غمت خرمن عمرم را به باد داد، به خاک پای عزیزت که عهد را نشکستم. بیت سوم تصویری زیباست: هرچند مانند ذره حقیرم، ببین که با دولت عشق در هوای رخت به خورشید پیوستم. بیت پایانی تلخ است: حافظ سوخت و آن یار دلنواز نگفت مرهمی بفرستم که دلش را خسته کردم.

شرح بیت‌ها

بیت ۱به غیر از آن که بِشُد دین و دانش از دستم / بیا بگو که ز عشقت چه طَرْف بَربَستَم؟

جز این‌که دین و دانش از دستم رفت، بیا بگو از عشقت چه بهره‌ای بردم؟

بیت ۲اگر چه خَرمَنِ عمرم غمِ تو داد به باد / به خاک‌پایِ عزیزت که عهد نشکستم

هرچند غمت خرمن عمرم را به باد داد، به خاک پای عزیزت که عهد را نشکستم.

بیت ۳چو ذَرِّه گرچه حقیرم؛ ببین به دولتِ عشق / که در هوایِ رُخَت چون به مِهر پیوستم

هرچند مانند ذره حقیرم، ببین که با دولت عشق در هوای رخت به خورشید پیوستم.

بیت ۵اگر ز مردمِ هشیاری ای نصیحت‌گو / سخن به خاک مَیَفکَن؛ چرا که من مستم

ای نصیحت‌گو، اگر از مردم هشیاری، سخن به خاک میفکن (بیهوده مگو)، چون من مستم.

بیت ۶چگونه سر ز خجالت برآورم بَرِ دوست / که خدمتی بسزا برنیامد از دستم

چگونه از شرم نزد دوست سر بلند کنم، که خدمتی شایسته از دستم برنیامد.

معنی واژه‌ها

طرف بستن
بهره بردن
خرمن عمر
حاصل زندگی
ذره
غبار ریز
مهر
خورشید؛ و نیز محبت
کنج عافیت
گوشه آسایش
خستن
زخمی کردن