حافظ · غزل شماره ۳۴۲
حجابِ چهرهٔ جان میشود غبارِ تنم
حجابِ چهرهٔ جان میشود غبارِ تنمخوشا دَمی که از آن چهره پرده برفکنم
چُنین قفس نه سزایِ چو من خوشاَلحانیسترَوَم به گلشنِ رضوان، که مرغِ آن چمنم
عیان نشد که چرا آمدم، کجا رفتمدریغ و درد که غافل ز کارِ خویشتنم
چگونه طوف کنم در فضایِ عالمِ قدس؟که در سراچهٔ ترکیب، تختهبندِ تنم
اگر ز خونِ دلم بویِ شوق میآیدعجب مدار که همدردِ نافهٔ خُتنم
طرازِ پیرهنِ زَرکشم مبین چون شمعکه سوزهاست نهانی درونِ پیرهنم
بیا و هستیِ حافظ ز پیشِ او بردارکه با وجودِ تو کس نشنود ز من که منم
متن بر پایه تصحیح قاسم غنی و محمد قزوینی، به نقل از گنجور.
اگر با نیت آمدهاید
پرسشهای بزرگ زندگی ذهنت را مشغول کرده است. به درونت توجه کن؛ ظاهر آرام همیشه نشانه آرامش درون نیست.
تعبیر کامل فال با شاهبیت و شاهد این غزل
فال حافظ رسمی فرهنگی و سرگرمی است، نه پیشگویی.
درباره این غزل
از ژرفترین غزلهای فلسفی حافظ درباره روح و تن. غبار تنم حجاب چهره جان میشود؛ خوشا دمی که از آن چهره پرده برافکنم. بیت دوم تصویر روح است: چنین قفسی سزاوار خوشآوازی چون من نیست؛ به گلشن بهشت میروم که مرغ آن چمنم. بیت سوم از مشهورترین پرسشهای فلسفی ادب فارسی است: آشکار نشد که چرا آمدم و کجا رفتم؛ دریغ که از کار خویشتن غافلم. بیت پایانی: هستی حافظ را از پیش او بردار.
شرح بیتها
بیت ۱حجابِ چهرهٔ جان میشود غبارِ تنم / خوشا دَمی که از آن چهره پرده برفکنم
غبار تنم حجاب چهره جان میشود؛ خوشا دمی که از آن چهره پرده برافکنم.
بیت ۲چُنین قفس نه سزایِ چو من خوشاَلحانیست / رَوَم به گلشنِ رضوان، که مرغِ آن چمنم
چنین قفسی سزاوار خوشآوازی چون من نیست؛ به گلشن بهشت میروم که مرغ آن چمنم.
بیت ۳عیان نشد که چرا آمدم، کجا رفتم / دریغ و درد که غافل ز کارِ خویشتنم
آشکار نشد که چرا آمدم و کجا رفتم؛ دریغ و درد که از کار خویشتن غافلم.
بیت ۴چگونه طوف کنم در فضایِ عالمِ قدس؟ / که در سراچهٔ ترکیب، تختهبندِ تنم
چگونه در فضای عالم قدس طواف کنم، که در سراچه ترکیب (دنیا) در بند تنم.
بیت ۶طرازِ پیرهنِ زَرکشم مبین چون شمع / که سوزهاست نهانی درونِ پیرهنم
مانند شمع نقش پیراهن زرکشم را مبین، که سوزهای نهانی درون پیراهنم است.
معنی واژهها
- غبار تن
- جسم خاکی
- خوشالحان
- خوشآواز
- گلشن رضوان
- بهشت
- طوف
- طواف
- سراچه ترکیب
- دنیای مادی
- تختهبند
- زندانی
- طراز
- نقش حاشیه جامه