پرش به محتوا
گلپسر

حافظ · غزل شماره ۳۸

بی مِهرِ رُخَت روزِ مرا نور نماندست

بی مِهرِ رُخَت روزِ مرا نور نماندستوز عمر، مرا جز شبِ دیجور نماندست

هنگامِ وداعِ تو ز بس گریه که کردمدور از رخِ تو، چشمِ مرا نور نماندست

می‌رفت خیالِ تو ز چشمِ من و می‌گفتهیهات از این گوشه که معمور نماندست

وصلِ تو اَجَل را ز سرم دور همی‌داشتاز دولتِ هجرِ تو کنون دور نماندست

نزدیک شد آن دم که رقیب تو بگویددور از رُخَت این خستهٔ رنجور نماندست

صبر است مرا چارهٔ هجرانِ تو لیکنچون صبر توان کرد که مقدور نماندست؟

در هِجرِ تو گر چشمِ مرا آبِ روان استگو خونِ جگر ریز که معذور نماندست

حافظ، ز غم از گریه نپرداخت به خندهماتم زده را داعیهٔ سور نماندست

متن بر پایه تصحیح قاسم غنی و محمد قزوینی، به نقل از گنجور.

اگر با نیت آمده‌اید

دلتنگی سنگینی را می‌گذرانی. این غزل همدل توست؛ اما یادت باشد اندوه هم می‌گذرد. به خودت فرصت سوگواری بده و از نزدیکانت کمک بخواه.

تعبیر کامل فال با شاه‌بیت و شاهد این غزل

فال حافظ رسمی فرهنگی و سرگرمی است، نه پیشگویی.

درباره این غزل

غزلی سراسر اندوه جدایی. بی‌روی یار روز عاشق نوری ندارد و از عمر جز شب تیره نمانده است؛ چشمش از گریه هنگام وداع بی‌نور شده است. حافظ می‌گوید وصل یار مرگ را از او دور نگه می‌داشت و اکنون با هجران، مرگ دور نیست. پایان غزل حال ماتم‌زده‌ای است که دیگر میلی به شادی ندارد.

شرح بیت‌ها

بیت ۱بی مِهرِ رُخَت روزِ مرا نور نماندست / وز عمر، مرا جز شبِ دیجور نماندست

بی‌مهر روی تو روز من روشنایی ندارد و از عمرم جز شب تاریک چیزی نمانده است.

بیت ۴وصلِ تو اَجَل را ز سرم دور همی‌داشت / از دولتِ هجرِ تو کنون دور نماندست

وصل تو مرگ را از سرم دور نگه می‌داشت؛ اکنون از «دولت» هجران تو، مرگ دور نیست. «دولت» در اینجا طعنه‌آمیز است.

بیت ۶صبر است مرا چارهٔ هجرانِ تو لیکن / چون صبر توان کرد که مقدور نماندست؟

چاره هجران تو صبر است، اما چگونه صبر کنم وقتی دیگر توانش نمانده است؟

معنی واژه‌ها

دیجور
تاریک
هیهات
دریغا، چه دور
معمور
آباد
اجل
مرگ
داعیه
انگیزه، میل
سور
جشن، شادی