حافظ · غزل شماره ۵۰
به دامِ زلفِ تو دل مبتلایِ خویشتن است
به دامِ زلفِ تو دل مبتلایِ خویشتن استبکُش به غمزه که اینَش سزایِ خویشتن است
گَرَت ز دست برآید مُرادِ خاطرِ مابه دست باش که خیری به جایِ خویشتن است
به جانت ای بتِ شیرین دهن که همچون شمعشبانِ تیره، مُرادم فنایِ خویشتن است
چو رای عشق زدی با تو گفتم ای بلبلمَکُن که آن گلِ خندان به رای خویشتن است
به مُشکِ چین و چِگِل نیست بویِ گُل مُحتاجکه نافههاش ز بندِ قَبایِ خویشتن است
مرو به خانهٔ اربابِ بیمُروتِ دهرکه گنجِ عافیتت در سرایِ خویشتن است
بسوخت حافظ و در شرطِ عشقبازی اوهنوز بر سرِ عهد و وفایِ خویشتن است
متن بر پایه تصحیح قاسم غنی و محمد قزوینی، به نقل از گنجور.
اگر با نیت آمدهاید
برای آرامش به در دیگران نرو؛ گنج آسایش در خانه و درون خودت است. به عهدی که بستهای وفادار بمان.
تعبیر کامل فال با شاهبیت و شاهد این غزل
فال حافظ رسمی فرهنگی و سرگرمی است، نه پیشگویی.
درباره این غزل
غزلی درباره گرفتاری خودخواسته عاشق. دل خود در دام زلف یار افتاده و سزاوار همین است. حافظ از یار میخواهد اگر میتواند مراد دل را برآورد، که نیکی جای خود را دارد. بیت ششم پندی مشهور است: به خانه اهل بیمروت روزگار مرو، که گنج آسایشت در خانه خودت است. غزل با وفاداری حافظ به عهد عشق پایان مییابد.
شرح بیتها
بیت ۱به دامِ زلفِ تو دل مبتلایِ خویشتن است / بکُش به غمزه که اینَش سزایِ خویشتن است
دل به خواست خودش در دام زلف تو گرفتار شده؛ با غمزهات او را بکش که این سزای خود اوست.
بیت ۴چو رای عشق زدی با تو گفتم ای بلبل / مَکُن که آن گلِ خندان به رای خویشتن است
ای بلبل، وقتی خواستی عاشق شوی به تو گفتم نکن، که آن گل خندان به رای خود است و به خواست تو نیست.
بیت ۶مرو به خانهٔ اربابِ بیمُروتِ دهر / که گنجِ عافیتت در سرایِ خویشتن است
به خانه صاحبان بیمروت روزگار مرو، که گنج آسایشت در خانه خودت است.
معنی واژهها
- مبتلا
- گرفتار
- غمزه
- اشاره چشم
- بت
- معشوق زیبارو
- چگل
- شهری در ترکستان مشهور به مشک و زیبارویان
- نافه
- کیسه مشک
- ارباب
- صاحبان