حافظ · غزل شماره ۵۲
روزْگاریست که سودایِ بُتان، دینِ من است
روزْگاریست که سودایِ بُتان، دینِ من استغَمِ این کار، نِشاطِ دِلِ غَمْگینِ من است
دیدنِ رویِ تو را دیدهیِ جانبین بایدوین کجا مَرْتَبِهیِ چَشْمِ جَهانبینِ من است؟
یارِ من باش که زیبِ فَلَک و زینتِ دَهْراز مَهِ رویِ تو و اَشْکِ چو پَروینِ من است
تا مرا عشقِ تو، تعلیمِ سُخَنگفتن کردخَلق را وِردِ زبان، مَدْحَت و تَحسینِ من است
دولتِ فَقْر خدایا به من ارزانی دارکاین کِرامت، سَبَبِ حِشْمَت و تَمکینِ من است
واعِظِ شِحنهشناس، این عَظِمَت گو مَفُروشزان که مَنْزِلْگَهِ سُلطان، دِلِ مِسْکینِ من است
یا رب این کَعْبِهیِ مَقْصود، تَماشاگَهِ کیست؟که مُغِیلانِ طَریقش، گُل و نَسْرینِ من است
«حافظ» از حشمتِ پرویز، دگر، قِصِّه مَخوانکه لَبَش، جُرْعِهکَشِ خُسروِ شیرینِ من است
متن بر پایه تصحیح قاسم غنی و محمد قزوینی، به نقل از گنجور.
اگر با نیت آمدهاید
در راهی که انتخاب کردهای، سختیها برایت شیریناند چون هدفت را دوست داری. این عشق به کارت، خودش نشانه درست بودن راه است.
تعبیر کامل فال با شاهبیت و شاهد این غزل
فال حافظ رسمی فرهنگی و سرگرمی است، نه پیشگویی.
درباره این غزل
حافظ میگوید روزگاری است که شیفتگی به زیبارویان دین اوست و غم این کار مایه نشاط دل غمگینش. دیدن روی یار چشم جانبین میخواهد نه چشم جهانبین. عشق به او سخن گفتن آموخته و مردم شعرش را میستایند. در میانه غزل «دولت فقر» را از خدا میخواهد و به واعظ هشدار میدهد که عظمت نفروشد، چون منزلگاه سلطان دل مسکین اوست.
شرح بیتها
بیت ۲دیدنِ رویِ تو را دیدهیِ جانبین باید / وین کجا مَرْتَبِهیِ چَشْمِ جَهانبینِ من است؟
دیدن روی تو چشمی جانبین میخواهد و این کار از چشم جهانبین من برنمیآید.
بیت ۴تا مرا عشقِ تو، تعلیمِ سُخَنگفتن کرد / خَلق را وِردِ زبان، مَدْحَت و تَحسینِ من است
از وقتی عشق تو سخن گفتن را به من آموخت، ستایش من ورد زبان مردم شده است.
بیت ۵دولتِ فَقْر خدایا به من ارزانی دار / کاین کِرامت، سَبَبِ حِشْمَت و تَمکینِ من است
خدایا دولت فقر را به من ارزانی دار، که این کرامت مایه شکوه و استواری من است.
بیت ۷یا رب این کَعْبِهیِ مَقْصود، تَماشاگَهِ کیست؟ / که مُغِیلانِ طَریقش، گُل و نَسْرینِ من است
خدایا این کعبه مقصود جلوهگاه کیست که خارهای بیابان راهش برای من گل و نسرین است؟
معنی واژهها
- سودا
- شیفتگی، عشق
- بت
- زیبارو
- زیب
- زیور
- تمکین
- استواری، وقار
- شحنهشناس
- آشنای داروغه؛ وابسته به قدرت
- مغیلان
- خار بیابان